خط داستانی
مارتین در نقش دامپزشک تحقیقاتی موفق نیست و کار پژوهشی را هم از دست میدهد. او نه احمق است و نه تنبل، فقط بیدُنگ و پر از حواسپرتی است. دوست دخترش تسا از دستش به ستوه آمده و او را بیرون میاندازد. مارتین در هم ریختهای است. درست در این لحظه، تماسی از مادرش بیتِه دریافت میکند: پدرش هِنینگ، دامپزشک کارکشته روستایی، دستش را شکسته و به کمک مارتین نیاز دارد.