خط داستانی
روزی روزگاری، یک پیرمرد و پیرزن دخترشان را از برف درست کردند و بابا نوئل او را زنده کرد. دختر برفی زیبا، مهربان و سختکوش بود و همه او را بسیار دوست داشتند. بهار آمد. دختر برفی دیگر بازی نکرد و همیشه از آفتاب داغ پنهان میشد. به طریقی، بچههای روستا شروع به پریدن از روی آتش شعلهور کردند. آنها دختر برفی را قانع کردند که در این بازی شرکت کند...