خط داستانی
پاول باچر در بحران است. اگر در گذشته به عنوان یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان نسل خود احساس میکرد، اکنون سالها است که ایده و نیروی لازم برای اثر تازه را ندارد. تورهای خواندنش به مرور به امری غمانگیز با بس زیادی مشروب و کمترین مخاطبان تبدیل میشود. سپس با مستی از همسفری گریز میکند، اول ترسیده و بعد جسد را از میان برمیدارد بدون اینکه با هیچ کس در مورد این تجربه صحبت کند. اما چیزی در درونش جاری است. پاول دوباره مینویسد. نقدها انجام میشود، اما داستان مرگ یک نفر که به دنبال آن است نیز سوءظن برمیانگیزد.