خط داستانی
پرنسس ماریوسیا روزی عاشق دکتر جدی و کاردان توپورکوف شد و تمام عمرش را صرف کرد تا این مرد یک روز از کارش دور شود و به چشمان او نگاه کند. روزهای او به پایان رسیده بود. و خود او، و عشقش، و توجه او، و خوشبختی کوتاهشان - همه اینها مانند گلهای دیررس است...