خط داستانی
بی خبر از اینکه چرا به اینجا در این کشور غریب برگشته است، اولیس جوان به خانه ای کوهستانی پنهان می شود. صبح یکی از روزها به چشمه ای که خانه اش را سیراب می کند می رود. میان راه پاکتی در بن بست بریر تار می بیند و فکر می کند شاید زمانی در آنجا باغی داشته است. اما چرا این مکان توسط بشریت رها شده است؟ با دئرف از هم گسسته درختچه ها به راه می رود و تصمیم می گیرد از یک ایتالیایی حاضر در منطقه کمک بگیرد. با هم به مبارزه با دیوار پنهان می پردازند، اما به زودی دوست ایتالیایی ناامید می شود. تنها، اولیس بالاخره راهی به مرکز باغ می رسد. همان شب صدایی از جانب زن جوانی به او هشدار می دهد.