خط داستانی
لورین کارتر زندگی آرام و حقیرکنندهای را در حاشیههای کسالتآور لینکلن سپری میکند. او بیقرار و ناسرانه است و رؤیای آنچه روزی بود و آنچه میتوانست باشد را در سر دارد. روزگاری در جادههای موسیقی، به عنوان خواننده اصلی یک گروه پاپپانک در حال اجرا بود و شهرت رکی واقعی نزدیک به دستآوردن را به دست آورده بود. با قطع شدن رویاهای در حال رشد گروه و زندگی که او را به جلو میکشد، زندگیاش به عنوان یک راکاستار پُرنقش به نظر تمام شده میرسید. به جای پیکان موسیقی پاپپانک، او به کار ثابت نه تا پنج و مادری گماردن میافتد و از حاشیهها نگاه میکند که زندگیاش به سرعت میگذرد. بافته شده، فراموششده و با دنیا اطرافش کوچک شده، لورین دچار طوفان درونی میشود. او آرزومند است تا هویت خلاقانهاش را بازگرداند، به خودش ابراز وجود کند و برای آنچه به آن باور دارد بجنگد. او آماده میشود تا با گذشتهاش کنار آید، بر ترسهایش چیره شود و دوباره روی صحنه حاضر شود. با میکروفونی در دست، او عبارتی ساده را میخواند: به ایمان وفادار بمان، تنها چیزی است که داریم.