خط داستانی
اوگنی و ژنیا، که نام جهانی یکسانی دارند، در یک رویدادی که هر دو نمیخواهند در آن شرکت کنند، ملاقات میکنند. آنها اصلاً با هم کنار نمیآیند و بیشتر از آن، به شدت از نقاط ضعف یکدیگر متنفرند. و به همین دلیل، در یک تخت خواب یکدیگر قرار میگیرند. برای آنها، این چیزی موقتی و عادی است. اما یک جمله همه چیز را تغییر میدهد. ژنیا از اوگنی میپرسد اگر در این لحظه صمیمی، او با پیشانیاش بینیاش را بشکند، چه کار میکند. فراموش کردن دختری مثل او سخت است و فراموش کردن پسری که از این موضوع نمیترسد نیز دشوار است. آنها به هم نزدیک میشوند و از هم جدا میشوند، به طور احساسی یکدیگر را ترور میکنند. برای آنها هرگز یک "آنها تا ابد خوشحال زندگی کردند" ساده وجود نخواهد داشت. و حتی اگر با هم احساس بدی داشته باشند، جدا از هم احساس بدتری خواهند داشت.