سیرابلا
Sciaraballa
داریو که اخیراً بازنشسته شده است از حملههای گریه غیرقابل توضیحی رنج میبرد. یک روز تصمیم میگیرد به دیدن پسرش میمو برود که تازه از خانه دور کار میکند. میمو که از ورود ناگهانی شرم دارد از ملاقات پرهیز میکند. داریو روز را با کلارا و میریکو، همخانههای میمو، میگذراند.