سرگذشتِ خماری
Hangover
دسامبر، بیست و پنجم. مردی که به دنبال یادآوری رویدادهای شام کریسمس شب گذشته است، از همسرش میپرسد چه کار کرده و درباره چه حرفی صحبت کرده است که هیچ به یاد نمیآورد. به شگفتی خود پی میبرد که تقریباً تنها دربارهی همان شام کریسمس صحبت میکرده است. در سفری به درون خویشتن از طریق گفتوگویی evasive enigmatic و شاعرانه با همسرش، معنای دوران کودکیاش را دوباره مییابد و حال حاضرش را دوباره ارزش میگذارد.