خط داستانی
متیو جراح اعصاب درخشان است که زندگی بینقصش کمرنگ میشود. طلاق قریبالوقوع، از دست دادن شغل، مصرف مواد و بحران میانسالی همگی عواملی هستند که ممکن است او را از راه درست خارج کنند. به خصوص مرگ ناگهانی پدرش او را وادار میکند به وطنش در قلمرو انیشیناب بازگردد، جایی که از نوجوانی سعی داشت از آن دور بماند. با این وجود، متیو موافقت میکند به آنجا برود، آرامگاه خاکستر پدرش را در قلب قلمرو آبا و اجدادش به جای بسپارد و همزمان به دنبال یافتن هویت خویش باشد. خروج از شهر وعدهٔ سفری دلپذیر را میدهد تا متیو متوجه شود که اکنون شکار موجودی شیطانی به نام وِندِگو است. سفر پاتوقی او به زودی به کابوسی فراموشنشدنی تبدیل میشود که او را برای همیشه تغییر میدهد. چه بخواهیم چه نخواهیم، هر عقدهٔ ما بالاخره ما راcatch میکند.