خداحافظ پدر جان، در بهشت میبینمت
So Long Daddy, See You in Hell
چهاردهمین سال از زندگی ژان در یک کمون مزرعهای که از دو سالگی در آن بزرگ شده است. مادر و پدرش در شهرهای کمونی زندگی میکنند و به ندرت به دیدن او میآیند. این یکی از دستورات اتو است که حکومت کمون را به دست دارد: کودکان باید بدون والدین بزرگ شوند. ژان چیزی جز این نمیداند و از زندگی خارج از خانه لذت میبرد تا اینکه با ژان ۱۶ ساله آشنا میشود و بهشتی که از کودکی ساخته بود، فرو میریزد.