خط داستانی
مینورو مرده است. با این حال، به دلایلی او هوشیار است و نمیتواند سردرگمی و شگفتیاش را پنهان کند. بدنش حرکت نمیکند و حسی ندارد، اما تنها صدای گوشهایش شنیده میشود. صدای پسرش و همسرش که با هم زندگی میکردند، او را به این فکر انداخت که آیا او در شب مرده و به طرز دردناکی جان سپرده است. با اینکه شب بود، پسرش که به نوشیدنی علاقه داشت، سنجابش را برداشته بود. عروس پسرش، مایا، به مینورو که نمیتوانست فریاد بزند نزدیک شد و شگفتزده شد. او فکر میکرد که عروس خوبی است و بر روی پسرش هدر رفته است. این موضوع همچنین معنای جنسی دارد. در نهایت، صدای مرد ناشناسی را شنید که با پسرش متفاوت بود. مایا آن مرد را "آقای ماتسودا" نامید و در کنار بدن او شروع به زاری کرد و صدای بیحالی را از خود خارج کرد. آرزوی مینورو برای دیدن، یک چشمش را کمی باز کرد. اما تا آن زمان کارها انجام شده بود.