خط داستانی
امیر یک گارسون است که رویای تبدیل شدن به یک آهنگساز مشهور را دارد. او به آمینه، خوانندهای که در محل کارش است، علاقه دارد. او از او میخواهد که آهنگهایش را بخواند اما او رد میکند. حسنه، صندوقدار رستوران، به امیر که توسط آمینه مسخره شده است، دلسوزی میکند. از طرفی حسنه نیز به او احساساتی دارد. روزی صاحب یک اپرا از آهنگهای امیر شنید و به او پیشنهاد کار در محلش را داد. امیر درخواست کرد که اگر آمینه نیز بیاید، برود. زکریا موفق شد توافقی انجام دهد و آنها با هم چندین آهنگ کار کردند و از آن زمان امیر مشهور شد. آمینه نیز به او علاقهمند شد. آنها در نهایت ازدواج کردند و یک پسر به نام نانا داشتند. امیر به پسرش بسیار علاقهمند بود و تمام توجهش را به او معطوف کرده بود، بیخبر از اینکه همسرش با مردی به نام حسن که دوست نزدیک امیر است، رابطه دارد. در نهایت حسن موفق شد آمینه را متقاعد کند که امیر را ترک کند و فرزندش را نیز با خود ببرد.