خط داستانی
تنها یک قطعه از فیلم باقی مانده است. با استفاده از فصل کارناوال، آلوارو یک طرح ماکیاولیستی برای فریب یک زن جوان طراحی میکند. وقتی او به خانهاش میآید تا بستهای از لباسها را تحویل دهد، او یک لباس زیبا برای گیگولت را به او نشان میدهد و او را به رقصهای شهر دعوت میکند. این رقصها فقط برای دو یا سه ساعت خواهد بود. لیز قبول میکند و با هم به عنوان گیگولت بیرون میروند، او به عنوان یک آپاچی. لیز با آلوارو خوش میگذرانند و در یک لحظه تصمیم میگیرند به ساحل بروند. از نوشیدن شامپاین و رقص گیج میشود و بیهوش میشود و وقتی به هوش میآید، تنهاست. ناامید، لیز به خانه آلوارو میدود و متوجه میشود که او به شمال رفته است. گیج و سردرگم، در خیابانها پرسه میزند تا اینکه با مانکو، یکی از کارمندان دکتر الزمان، ملاقات میکند. مانکو او را به خانه دکتر میبرد و لیز همه چیز را برای او تعریف میکند. دکتر که به این زن جوان علاقهمند است، تصمیم میگیرد از او محافظت کند.