خط داستانی
لالاکیس با پاپه ازدواج کرده است. او به همراه معشوقهاش با قطار به سالونیک سفر میکند و وانمود میکند که کار مهمی دارد. پس از اینکه همسرش حقیقت را درباره انگیزه سفر شوهرش متوجه میشود، در نهایت پیشنهاد نیکوس، مردی که مدتها به او علاقهمند بوده، را میپذیرد و به یک روستای کوچک به نام تیرسیا میروند که ایستگاه قطار هم دارد. به طور تصادفی، لالاکیس و معشوقهاش در همان ایستگاه پیاده میشوند تا کمی استراحت کنند اما به طریقی قطار را گم میکنند. مدیر ایستگاه قطار هر دو زوج را برای شب در خانهاش میپذیرد و متأسفانه همه را معرفی میکند.