خط داستانی
در حین یک سرقت از فروشگاه جواهرات، میلیسنت هاوتورن، دختر نادیده گرفته شده یک ثروتمند، به سرش میافتد و به خانه برده میشود تا توسط مادر گامف، رهبر دزدان، بزرگ شود. این سقوط باعث از دست رفتن حافظه میلیسنت میشود، اما در شبها خواب زندگی قبلیاش را میبیند، در حالی که در روز برای گامف به عنوان جیببر کار میکند و بعداً به یک رقاص کاباره تبدیل میشود. یکی از دوستان هاوتورنها میلیسنت را در حال اجرا میبیند، او را شناسایی میکند و به خانم هاوتورن گزارش میدهد، که قسم خورده است اگر روزی دخترش را پیدا کند، مادر دلسوزی باشد. سرانجام، پس از اینکه هاوتورنها میلیسنت را از کرفت، مدیر شهوتران کاباره، نجات میدهند، یک عمل جراحی حافظهاش را بازمیگرداند و او از عشق مادرش که مدتها گم شده بود، لذت میبرد.