خط داستانی
دو ناخدای جوان، هانس تونسن و پول نیلسن، یک کشتی باربری کوچک دارند که بار را از کپنهاگ به استانها حمل میکند. پول و هانس عاشق یک دختر به نام مارگیت هستند که دختر نانوا ماهر بونکاپ است. با این حال، مارگیت پول را انتخاب میکند. در شب عروسیشان، هانس نمیتواند بخوابد. او در قایقش نشسته و صدای پاشیدن آب را میشنود. او به آب میپرد و دختری جوان به نام کریستیانه را از غرق شدن نجات میدهد. او ناراحت است زیرا باردار است و جرأت ندارد به والدینش بگوید. هانس پیشنهاد میدهد با او ازدواج کند و پدریاش را به رسمیت بشناسد، اما در راه عروسی خود، موتور قایقش خراب میشود.