خط داستانی
وینی ناامید است و نمیداند چه کار کند. او در آستانه ازدواج با معشوقش پل است که از اسارت جنگی بازگشته است. هر دو میخواهند بلافاصله پس از ازدواج به آمریکا مهاجرت کنند. اما این زن جوان یک پسر یکونیم ساله نامشروع دارد که او را از نامزدش پنهان کرده است. پل که فردی زود رنج است هرگز این موضوع را درک نخواهد کرد. وقتی او در راه یتیمخانه است، کارمند ارشد بدخلق، هیروینوس اسپیتز و سگ کوچکش، توبی، وارد واگن قطار او میشوند. پس از یک مشاهده کوتاه، وینی مطمئن میشود که این میسانتروپ در واقع قلب خوبی دارد، زیرا به طور محبتآمیز از سگش مراقبت میکند. بدون هیچ تردیدی، او نیکی کوچک را با حسابدار مالیاتی ترک میکند و از قطار ناپدید میشود. تنها یادداشتی با یک درخواست باقی میماند. پیرمرد غافلگیر شده در ابتدا میخواهد از کودک خلاص شود، اما سپس او را به خانه میبرد و به همراه مستخدمش از او مراقبت میکند. هر دو این بسته شادی را به دل میگیرند. اما سپس همه چیز به گونهای دیگر پیش میرود.