خط داستانی
دونالد در حال آمادهسازی یک پیکنیک کوچک است که تعدادی مورچه را میبیند که از کنار او میگذرند. او تصمیم میگیرد یکی از آنها را اذیت کند و در نهایت با انباشتن مقدار زیادی غذا روی آن. مورچه در نهایت به زمین میافتد، اما متوجه میشود که دونالد روی یک معدن طلا نشسته است. او دوستانش را جمع میکند و در حالی که دونالد در حال چرت زدن است، آنها او را به سمت یک صخره میبرند و به داخل رودخانه میاندازند. وقتی او دوباره به سرقت در حال انجام برمیگردد، متوجه میشود که قادر به متوقف کردن آن نیست. او تپه مورچهها را با دینامیت منفجر میکند، اما این فقط لبهای که روی آن ایستاده را جدا میکند و او دوباره در رودخانه میافتد در حالی که مورچهها یک کاپکیک را تمام میکنند.