خط داستانی
در هلند، پلوتو به عنوان یک شیر فروش (سگ؟) قوطیهای شیر را بر روی درب خانههای شهر میگذارد. در حین انجام کارش، عاشق دینا، داچشوند میشود. در هیجانش، به طور تصادفی زنگ دیوار را به صدا در میآورد و باعث میشود که شهر فکر کند دیوار در حال نشت است. وقتی تقلب فاش میشود، پلوتو و دینا از شهر اخراج میشوند. در حین خروج، هر دو متوجه میشوند که دیوار واقعاً دچار نشت شده است. در حالی که دینا نشت را مسدود میکند، پلوتو باید به شهر برگردد و راهی پیدا کند تا ساکنان را به دنبال خود به سمت نشت دیوار ببرد.