خط داستانی
نورا و استفان پس از وقوع یک حادثه به یکدیگر عاشق میشوند، اما در ادامه یکدیگر را گم میکنند. استفان جان کریستین جوان را نجات میدهد و نامزد او میشود. اما کریستین دختر نوراست (نمیدانید این به کجا میرود، نه؟). وقتی کریستین متوجه میشود که مادرش و نامزدش تاریخچهای نسبتاً صمیمی دارند، به یک قایقسواری در دریاچه طوفانی میرود. اما پیشگویی فاجعهای که با مجسمه برنزی «ملوسین» مرتبط است، به وقوع نمیپیوندد: استفان به دنبال کریستین میگردد، او را سالم پیدا میکند و با او میماند. نورا نیز تصمیم میگیرد که رابطه خویشاوندی ممکن است چیز بدی باشد و برای همیشه استفان را رها کرده و به مردی که طلاقش داده بود برمیگردد (هی، چه احساسی از خواسته شدن!). به دلایلی، نازیها پیام اخلاقی داستان را دوست نداشتند و پس از اتمام آن را ممنوع کردند.