خط داستانی
میکلوش یک معمار جوان، بااستعداد و متفکر است که تمام تمرکزش بر روی کارش است. او نه وقتش را تلف میکند و نه به دنبال زنان میدود، اما در عین حال آرزوی داشتن یک خانواده شاد را دارد. وقتی نوبت به ساخت یک ویلا جدید میرسد، او به شدت عاشق صاحب آینده آن، کلارا میشود. او نیز به میکلوش جذب میشود، اما کلارا قبلاً نامزد است و نمیتواند تصمیم بگیرد که چه میخواهد. در این وضعیت غیرممکن، میکلوش به دنبال آرامش در یک خواننده به نام لولا میگردد، با وجود عشقش به کلارا. لولا نیز این احساس را درک میکند و میخواهد به هر طریقی او را جذب کند...