خط داستانی
یک شکارچی بزرگ بازی سادیستی به نام هاید اسکینر (که خود را تلهگذار خز و مرد کثیف مینامد) از یک لاکپشت کوچک و بیچاره به عنوان بارکش استفاده میکند. او تمام تلاشش را میکند تا هر حیوانی را که میتواند برای تفریح و به خاطر خز بکشد. اسکینر به دنبال به دام انداختن یک شیر خودشیفته است که با لحن بیمعنی خود در حال قدم زدن است. هاید اسکینر تلهای برای شیر میگذارد و او را در یک غار محاصره میکند. او سعی میکند با یک چوب دینامیت روشن او را بیرون بیاورد، اما شیر آن را به سمت اسکینر برمیگرداند. اسکینر به عقب برمیگردد و به تله خود میافتد در حالی که فندک دینامیت در حال سوختن است. او لاکپشت را میگیرد و پیامی برای کمک روی سینهاش مینویسد و از لاکپشت میخواهد که سریع باشد. لاکپشت بیچاره تمام تلاشش را میکند تا بدود، اما به آرامی، در حالی که فندک دینامیت همچنان در حال سوختن است. در حالی که هنوز در حال دویدن است، دینامیت در خارج از دوربین منفجر میشود و لاکپشت بلند میشود و پیام را از روی سینهاش پاک میکند.