خط داستانی
پل بونارد، یک هنرمند، وقتی که از یکی از دو آپاچی که بر سر وایلدکت، یک رقصنده جذاب در یک کافه، میجنگند، ضربهای به سرش میخورد، حافظهاش را از دست میدهد. او خود به یک آپاچی تبدیل میشود، عاشق وایلدکت میشود و پرترهاش را نقاشی میکند - شاهکارش. وایلدکت هویت پل را میآموزد و او را به خانوادهاش بازمیگرداند، هرچند که میداند او را از دست خواهد داد. جراحی حافظه پل را بازمیگرداند، اما نیرویی ناخودآگاه او را به کافه و عشق وایلدکت بازمیگرداند.