خط داستانی
در شهر کوچک باکای جانکشن، بازیگر جوان مَج جوی بر روی تودهای از کاه خزیده و به خواب میرود. وقتی که کشاورز جوان، رابرت دیپ، کالسکه را به حرکت در میآورد و متوجه نمیشود که او داخل است، مَج بیهوش میشود و در اتاق نشیمن خانواده دیپ بیدار میشود. "ما" دیپ به او محبت میکند، اما "پا" دیپ با نگاه تند به او مینگرد. او ادعا میکند که یک یتیم فراری است و نه یک بازیگر و به خانواده ملحق میشود. رابرت که به مَج علاقهمند است، اعتراف میکند که رویای نویسنده نمایشنامه را دارد و آن شب خواهرش سوزان که فرار کرده تا بازیگر شود، دوباره ظاهر میشود. پا دیپ وقتی متوجه میشود دخترش روی صحنه بوده، عصبانی میشود، اما مَج فاش میکند که خودش نیز بازیگر است و تهدید میکند که با رابرت میرود مگر اینکه او با دخترش آشتی کند. در نهایت، مَج در نیویورک به شهرت میرسد و رابرت با نمایشی که میداند درست است، او را دنبال میکند.