Storyline
رابرت تراورز، که همسرش آرلین او را ترک کرده و با دخترشان روث فرار کرده است، تمام ایمان خود را به زنان از دست میدهد. سالها بعد، تراورز، که اکنون به عنوان مردی بدون روح شناخته میشود، صاحب یک زنجیره فروشگاههای بزرگ است که در آن روث کارول به عنوان کارمند ربان مشغول به کار است. او به طرز عجیبی به این دختر جذب میشود و علاقه پدری به او پیدا میکند و به روث پیشنهاد کار در دفترش را میدهد. لورا ویلسون، که میخواهد تراورز را برای خود داشته باشد، حسادت میکند و سعی میکند دختر را از او دور کند، اما تراورز متوجه میشود که او دختر خودش است.