خط داستانی
در دوران "عصر طلایی" گروههای تئاتر سرگردان مجارستان، ماریسکا و لیلیومفی بدون اینکه بدانند پدرخوانده ماریسکا، پروفسور سیلوی، عموی لیلیومفی نیز هست، عاشق یکدیگر میشوند. به زودی این زوج باید با نقشه پروفسور برای وادار کردن لیلیومفی به ترک شغل "غیر محترم" بازیگری مقابله کنند و در این راه ریاکاری، طمع و خودخواهی استبدادی پروفسور را افشا کنند.