خط داستانی
استادیار دانشگاه که زندگی تنهایی و غمگینی دارد از منزوی بودن پیر شده است و غالباً در قبرستان پیاده روی می کند روزی با آنا دختر دوشیزه ای که فرزند دوستش آندرج قربانی کوهستان هاست در آنجا ملاقات می کند دختر در خوابگاه دانشجویی با بچه هایش زندگی می کند و زندگی او بسیار ساده است همسرش سال ها پیش برای کار به خارج رفته است آنا در کشور مانده است تا تحصیلش را به پایان برساند ملاقات با این دختر به طور ریشه ای زندگی بیهوده استاد را تغییر می دهد هرچند سن بالا و کم تجربگی دارد مسئولیت مراقبت از بچه ها را به عهده می گیرد تا آنا بتواند برای دوره مدیریتی به انگلستان برود