خط داستانی
برانچو بیل از اسنکویل، در یکی از جنونهایش است. او با انواع سلاحها بارگذاری شده، به خیابان اصلی میآید و هر دو تپانچه را شلیک میکند. او ابتدا به بار شهر میرود و همه را فراری میدهد؛ به هتل میشکند و در آنجا وحشت ایجاد میکند؛ یک جلسه دعا را به هم میزند؛ یک توریست انگلیسی را فراری میدهد؛ چکمه «آلکالی» ایک را از پایش میگیرد و به آن در هوا شلیک میکند. سرانجام، خسته از سرگرمیاش، یک اسب قرض میگیرد و به سمت خانهاش میرود، و به زودی توسط کلانتر و گروهش تعقیب میشود.